نسیان..

کنار ساحل ایستاده بود، موج ها با بی رحمی تمام به پاهایش می کوبیدند و دورش می پیچیدند اما دردی احساس نمی کرد، تنها به بی کرانی دریا چشم دوخته بود و موهایش را به دست باد سپرده بود...

ناگهان فکری از ذهنش گذشت، به خود لرزید، پاهایش سست شد ودیگر زانوانش توان تحمل وزنش را نداشت! زانو زد و بغض چند ساله اش شکست...

وبلاگ

 

/ 0 نظر / 11 بازدید