معرفی وبلاگ خوب

ازظلمت شب عبور یادم بدهید

یا پنجره ای به نور یادم بدهید

سرتاسر شعر من شعار است شعار

ای کاش کمی شعور یادم بدهید

 ***

با ترس خدای تازه ام را کشتم

دل بستن بی اجازه ام را کشتم

بیرون زدم از خودم از این شب زدگی

بادست خودم جنازه ام را کشتم

***

سرداست هوا ولی تنم می سوزد

ازشدت تب پیرهنم میسوزذ

با آنکه زمین یخزده از "فصلی سرد"

من دست به هر چه می زنم می سوزد

 

اگه دوست داشتین تو پیوند با شعر ثبت شده

/ 1 نظر / 10 بازدید
مسیر عشق

چنين خواهم كرد!چنان خواهم كرد!و ديگر همه چيز به كام من است، و به نام من!و هيچ چيز مرا ناكام نتواند نمود!و او، خوب كه اين حرفهايم را شنيد، مشتى خاك برداشت، و بر كف من ريخت، و گفت: پيش آن جوى بريز، تا آب به بند آيد!گفتم: اين مشت خاك! در برابر آن جوى آب! كه به سان سيل مى آيد؟!!گفت: يعنى نمى توان، با اين، راه را بر آب بست؟! گفتم: مى دانم كه آنچه مى گوييد به مزاح است، اما، راستى شما را چه منظور باشد؟!گفت: جان من! آنچه بر آدمى مى رود، قضاى خداوند است، كه سيل آسا روان است، و آدمى نيز، به همين مشت خاك همانند، و چگونه مى تواند ...؟!جان من! او، بايد به نامت سازد، و به كامت، ورنه ... از قضاى حق مشو غافل كه با اين مشت خاك پيش اين سيلاب بى زنهار بستن مشكل است (صائب)