چنین خواهم کرد!چنان خواهم کرد!و دیگر همه چیز به کام من است، و به نام من!و هیچ چیز مرا ناکام نتواند نمود!و او، خوب که این حرفهایم را شنید، مشتى خاک برداشت، و بر کف من ریخت، و گفت: پیش آن جوى بریز، تا آب به بند آید!گفتم: این مشت خاک! در برابر آن جوى آب! که به سان سیل مى آید؟!!گفت: یعنى نمى توان، با این، راه را بر آب بست؟!
گفتم: مى دانم که آنچه مى گویید به مزاح است، اما، راستى شما را چه منظور باشد؟!گفت: جان من! آنچه بر آدمى مى رود، قضاى خداوند است، که سیل آسا روان است، و آدمى نیز، به همین مشت خاک همانند، و چگونه مى تواند ...؟!جان من! او، باید به نامت سازد، و به کامت، ورنه ...
از قضاى حق مشو غافل که با این مشت خاک
پیش این سیلاب بى زنهار بستن مشکل است  (صائب)

واسه دوستای که به اینجور علاقه دارن احساس خوبی توشه یا حداقل من حس کردم

نویسنده: مسیر عشق


[http://koraim.blogfa.com

/ 0 نظر / 6 بازدید